تبليغاتX
-+- سورئالیست -+-
شنبه 1388/08/09
قصه‌ی دلِ پُر غصه‌ی ما

یکی از همان روزهای خردادماه 88 که شهر تا صبح خواب نداشت، ساعت سه و چهار صبح بود که پیرو خواهش‌های متمادی آقایان «نوپو» با ال‌جان قدم‌زنان به سمت خانه سرازیر شدیم. ال‌جان گوجه‌سبزهایی که حالا دیگر بعد از گذشت چند ساعت داغِ داغ شده بود را از جیب شلوارش بیرون می‌کشید و می‌خوردیم و می‌خندیدیم و گمانه‌زنی سیاسی می‌کردیم. توی دست من یک کاغذ لوله شده بود، دم در خانه؛ کاغذ لوله شده را توی صندوق عقب ماشین گذاشتم تا روزِ جشنِ پیروزیِ دوباره...

....

دیروز، موقع تمیز کردن صندوق عقب چشمم به یک کاغذ لوله شده‌ افتاد، بازش کردم، رویش(با همان رنگِ سبزِ دلنوازِ) نوشته بود: « ما بیشماریم...».

و ایمان دارم روزی تاریخ ورق خواهد خورد و به همه ثابت خواهد شد که ما آن روز بیشمار بودیم؛ ما هنوز هم بیشماریم V !


شنبه 1388/08/02
من یک دردم: آخ....

با هر زحمتی بود از زمین بلندش کردم. نشاندمش روی ردیفِ بلوکه‌ها و شروع کردم به تکاندن شلوارش؛ همان‌ موقع یک پیرزن در حالی که جعبه‌ی خرما را جلوی ما می‌گرفت، گفت: «خودتان را اذیت نکنید، خاک قبرستان گیراست؛ به این آسانی‌ها نمی‌رود.»

و سایه‌اش به آرامی از روی ما رد شد...


دوشنبه 1388/07/13
برای معشوقی که عاشق قرقره‌های رنگی‌ست.

دوست دارم از یک عشق قدیمی بنویسم. شاید هم از یک نفرت. نه نه!  می‌خواهم ماجرای آن دختر دانشجوی رشته حقوق را که دلش می‌خواست عاشق یک خون‌آشام بشود برایتان بنویسم. شاید هم چیزی ننویسم، چرا؟ خوب چون دلم نمی‌خواهد مانند کاری که هر روز ـ شخصا ـ انجام می‌دهم، یک نفر نوشته‌هایم را قاطی انبوهی از نوشته‌های مزخرف این روزهای گودر با یک حرکت اسکرول یا «مارک رید از آل» (بر وزن همان سیفون کلاسیک خودمان) خوانده و نخوانده نابود کند. خوب طبیعی‌ست هرکس قربان صدقه دست و پای بلوری نوشته‌های خودش بشود. آن‌هم یک آدمِ حساس مثل من که متخصص به فنا دادن داستان و مینیمال و .... است. مخصوصا این روزهای مگسی که در فجیع‌ترین حالت ممکن کارم را ول کرده‌ باشم و کمی تا قسمتی علاف بچرخم. اصلا اشکال کار این ‌است که امروز موقع درس دادن بدجور هوسی شده بودم بروم روی صندلی‌ها رو به تخته بنشینم و یک نفر برایم از «پیر لوئیجی اندرو» ‌بگوید. شاید هم تمام این‌ها برای به‌ظاهر طبیعی جلوه دادن دوری «او»ست که توی همین چند روز به اندازه‌ی تمام روزهای با هم بودن دلتنگش شده‌ام و به روی خودم که نمی‌آورم هیچ، سوت بلبلیِ ممتد هم می‌زنم. به هر حال دلیلش هر چیزی هست حالا من دامنه‌ی چس‌ناله‌های این روزها را به وبلاگ هم کشانده‌ام و شما بی‌خبر از همه‌جا تمام این سطور را خوانده‌اید.


یکشنبه 1388/05/25
تنها استبداد استبداد را ریشه‌کن می‌کند

ـ « و آن‌ها کودکی را که حاصل تجاوزی آشکار به یک ملت بود، نفرت نام نهادند.»

جغدِ پیر بعد از خواندن آخرین خطِ داستان، کتاب را بست و بدون این‌که  حتی سرش را بلند کند تمام شدن کلاس را اعلام کرد. چشمان کورش مدت‌ها بود خیس نشده بود.


سه شنبه 1388/05/06
و باد ما را خواهد برد 4

و نداهای فردای وطنم

استوار به خاطراتِ پدرانشان؛

روزی،

یقه‌ی باد را خواهند درید...

تمامِ مردمِ این دنیا آن ته‌ته‌های دلشان یک چندتایی خاطره‌ی تلخِ فراموش نشدنی دارند که گه‌گداری از به یادآوریشان لذت می‌برند. این " تلخ‌های دوست داشتی" همان رازهای مگوی دل هر آدمی  هستند که جز خودش حاضر نیست هیچ‌کس را برای دانستنش با خود شریک کند.

چه کسی فکر می‌کرد باتوم و گلوله و اشک‌آور هم روزی بخواهند قسمتی از خاطرات مگوی ما آدم‌های این شهر باشند؟ هنوز هم به این فکر می‌کنی که من و تو خود خاطراتمان را رقم می‌زنیم؟ پس گوجه‌سبز خوردن میان نوپوها و باتوم و خون را به نظرت باید توی کدام فولدر ذهنم ذخیره کنم؟ عاشقانه؟ عارفانه؟ یا احمقانه...؟

نوشتنم نمی‌آید. مینیمال‌هایم مثل بستنی‌قیفی‌های آب شده‌ی روی سنگ فرش‌های ولی‌عصر؛ از هم ماسیده‌اند....شهر دیگر بوی هیچ عشقی را نمی‌دهد. بوی خون‌،نفرت، سکوت...

و من هر روز اخبار را می‌خوانم و سال‌ها پیرتر می‌شوم... دوباره سکوت.

پ.ن: تولدم مبارک...

مرتبط:

و باد ما را خواهد برد (1)

و باد ما را خواهد برد (2)

و باد ما را خواهد برد (۳)


سه شنبه 1388/04/23
مرداد است دیگر؛ باید عاشقت شد...
روزگارِ مدیدی بود

به زنی محتاج بودم

تا غمگینم کند.

و امروز:

    سلام

            بیا

                تا

                با هم

     یک دلِ سیر

گریه کنیم.

موضوع: شعر -+- 19:1  -+-  سورئالیست

جمعه 1388/03/22
کمی هُل بدهید لطفا....

 گمانم یک‌ماه بیشتر باشد که من قصد به‌روزکردن این وبلاگ را دارم و ساعت‌ها و روزها  به سرعت سپری شده‌اند  و من غرق در روزمرگی‌ها به هیچ‌جا نرسیده‌ام. مکافات بیدار شدن شش صبح و پلک‌هایی که نیمه شب نشده روی هم می‌افتند، برایم فرصتی نگذاشته است.تمام آن‌چه مانده هم سهم دوست داشتن و عاشقی بوده ـ و هست و خواهد بود ـ و خوب... حالا چه کنم با این وبلاگ؟

هر روز از صبح تا شب  مشغول نوشتنم: گزارش، مقاله، مصاحبه، تصحیح، پرداخت موضوع، سوژه‌یا‌بی و... باید روزی دو سه تا روزنامه را به همراه مجله و نشریه ببلعم و با آدم‌هایی که ادعایشان آن بالاهاست و خودشان این پائین؛ سروکله بزنم. البته بر خلاف میل‌باطنی‌ام تمام این‌ها فرصت خوبی‌‌ست برای قوی شدن قلم و روان شدن دستم ( و البته چرب شدن زبانم!!)...

این پست را فعلا نوشتم تا بدانید هنوز زنده‌ام. دل خودم هم این‌جا نوشتن را می‌خواهد؛ پس لطفا شما هم اگر هنوز خواننده این صفحات هستید هُلم بدهید؛ به کمی روغن‌کاری دوباره نیاز دارم.


یکشنبه 1387/10/22
خرده جنایت های دوستانه-عاشقانه

کوتاه و مختصر بگویم:باید از بعضی چیزهای کوچک دوست داشتنی برای رسیدن به قشنگترین و دوست داشتنی ترین ها گذر کرد . یک سری رفتارها برای من شاید عادی باشد و بدون هیچ پیش زمینه ای کارهایی انجام بدهم که در نقطه ی مقابل برای دیگری قابل درک نباشد. این روزها هم این وبلاگ جزئی از این سوء تفاهم بزرگ است.می دانید بحث سوءتفاهم نیست بحث این است چیزی که من عادی و ساده می بینم برای دیگری زشت و سیاه است. یکسان سازی این تفاهم بزرگ تنها زمانی ممکن است که بتوانیم در کنار هم و از یک نگاه بنگریم. پس تا آن روز که خیلی هم دور نخواهد بود.


چهارشنبه 1387/10/18
Life must go on in Gaza and Sderot

در حالی که هرکدام از کانال‌های خبری با توجه به سیاست‌های دولت‌های گرداننده آنان در حال پخش و تحلیل مسائل مربوط به خاورمیانه مخصوصا حملات اخیر اسرائیل به غزه هستند؛دو دوست یکی در غزه (با نام مستعارPeace man ) و دیگری در اسرائیل( با نام‌ مستعارHope man) با همکاری یکدیگر مشغول نگارش و ثبت  دید‌‌ه‌ها و شنیده‌هایشان از دو طرف درگیری هستند.

اگر می‌خواهید بفهمید واقعا در غزه چه می‌گذرد٬ وبلاگشان را دنبال کنید. اینجا


یکشنبه 1387/10/08
چراغ‌های رابطه تاریک‌اند.
دختری در لباس‌خوابِ مشکی با گل‌های قرمز وارد اتاق‌خوابِ تاریک می‌شود. درون تخت‌خواب می‌خزد. کتاب را از بالای تخت برمی‌دارد و روی سینه‌اش می‌گذارد.بعد در حالی که به سقف خیره شده؛ تند و تند با انگشتانش بر روی خط‌های برجسته‌ی کتاب به پیش می‌رود. گاهی می‌خندد.گاهی اخم می‌کند.گاهی حتی تعجب را می‌شود در خطوط صورتش خواند. او همان‌طور که به سقف چشم دوخته٬ خوابش می‌برد.