
هرگاه که انسانی دروغ میگوید
بخشی از جهان را به قتل میرساند.
اینها مرگهای کمرنگی هستند
که انسانها به اشتباه زندگی مینامند.
پ.ن: بعد از کلی جستجو توانستم منبع را پیدا کنم. شاعر این متن که از لابلای ترجمههای چندسال پیش بیرون کشیدم و سه سال پیش در وبلاگ مرحوم گذاشته بودم کسی نیست جز کلیف برتون.
ديگر از دست هيچکس کاری ساخته نيست
حالا هرچه ميخواهد سوت بزند
قطاری که از خط خارج شده باشد،
تکليفش روشن است...
I remember the time that I was kidnapped. They sent back a piece of my finger to my father.
He said: I want more proof…
با بغض میگوید:
میدونی چند شبِ که تختم رو خیس میکنم؟
میدونی هر شب کابوس میبینم؟
میدونی از ترسِ خیس شدنِ رختخوابم شبها سعی میکنم نخوابم؟
میدونی قرص تپش قلب میخورم؟
میدونی دیگر همهچیز اهمیتش را برایم از دست داده؟
میدونی زندگیام تیره و تار شده؟
می دانی روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنم؟
....
میدونی که من دوستت دارم؟
دختر در حالی که توی آینهی ماشین آرایشش را درست میکند،میخندد:
به نظرت خطِ چشمِ آبی بیشتر بهم نمیآد؟