
من
یک نویسندهام.همیشه
میخندم. از سیگار و دود متنفرم.ساسیمانکن گوش میدهم.از گوشهنشینی بیزارم. دوستهای
زیادی دارم.من حتی شبها زود میخوابم.عینک هم نمیزنم.راست حتی کتابخانهی
شخصی هم ندارم.من آدم منظمی هستم.
شخصیتهای
داستانهای من آدمهایی عصبی و تنها هستند.پیچیده و مرموزند.عشقهای دستنیافتنی
در سر دارند.آنها آدمهایی سرگردانند.داستانهایم بوی غم میدهند.
من
یک نویسندهام.تنها. عبوس. کمحرف. شبها با تاریک شدن هوا بیدار میشوم و صبحها با
طلوع خورشید میخوابم.پشت گوشم همیشه یک سیگار زاپاس میگذارم. اغلب اوقات در
اتاقم پشت کپهای از کتاب و برگه مشغول نوشتنم.کمتر از خانه بیرون میرم.موهایم را
بهندرت شانه میزنم.
شخصیتهای
داستانهای من آدمهای شاد و شنگولیاند که به سختی روی زمین بند میشوند. توی جمعهای
دوستانه جفنگ میگویند و هر روز عاشق و فردایش فارغ میشوند.داستانهای من طعم
خوشِ زندگی میدهند.

سه ماه تمام روی جزئیات سریال لاست (گمشدگان- گمشده) مطالعه کردهام.نظریات کانت و هگل و هایدگر را جزء به جزء با فصلها و قسمتها تطبیق دادهام.کلی آدم را اینور و آنورِ دنیا فرستادهام بروند کتابخانههای دانشگاهایشان را برایم جستجو کنند و این آخریها توانستم با یکی از شخصیتهای اصلی سریال لاست مستقیما ارتباط برقرار کنم.
( که البته به دلایل امنیتی لو رفتن سریال فقط توانست شماره مستقیم بخش فیلمنامهنویسی مربوط به این سریال را در شبکه ABC به من بدهد اما از اینکه لاست در ایران طرفداران زیادی دارد و در شبکههای زیرزمینی با زیرنویسِ فارسی رد وبدل میشود به قول خودش بیشتر از مرگِ بنجامین لاینس تعجب کرد)
.... و هفتهی پیش با جواب منفی و قاطع آخرین استاد برای قبول پایاننامهام همهچیز تمام شد.اگر احیانا کنجکاو هستید موضوع پایاننامه را بدانید باید بگویم با توجه به گستردگی موضوع گزینههای بسیاری وجود داشت که بارزترینشان از دیدگاهِ من "قدرت از دیدگاه فوکو در فصل سوم" و "هستی و زمان از دیدگاه هایدگر در فصل چهارم" بودند که با توجه به تمام نشدن سریال به تامل بیشتری نیاز داشتند.
به هر حال اطلاعات بسیار زیاد و جالبی درباره این سریال و فلسفههای پیرامونش جمعآوری کردهام.برای به هدر نرفتن تمام این زحمتها به زودی بخشی جداگانهای را به مسائل مربوط به سریال لاست اختصاص خواهم داد.
از تمام شما که این سریال را نگاه کردهاید تقاضا دارم هرگونه مقاله٬لینک و حتی نظرات و تئوریهای خودتان را به صورت مستند برایم ایمیل کنید.
( البته این موارد شاملِ زندگی بازیگران و حدسیات فصلهای بعدی و خلاصه اسپویلرها و دیگر جانگولرجات نیست چرا که اینها را میتوانید در سایتهای مختلف پیدا کنید).
از دیگر دوستان هم تقاضا میکنم با دادن لینک و به اشتراکگذاری این مطلب در جمعآوری مطالب بیشتر به من کمک کنند.
هرکس تنها تصمیم به مرگ میگیرد. بعد برای توفیق در آن باید انجامش را به عهده دیگری بگذارد؛به عهدهی یک شیء٬ به عهده یک شیشه قرص٬ به عهده یک طناب که اگر هم خواست٬پشیمان نشود که اگر هم نتوانست٬ او بتواند.
جراحی روح – محسن مخملباف
دنیا هرگز کوچک نمیشود
ما کوچک شدهایم
آنقدر کوچک که دیگر
هیچ گمکردهای نداریم.
عباس صفاری-کبریت خیس
وقتهایی هست که مردد میمانی در حال و احوالِ خودت که چه؟ که کجا؟ که چطوری؟ و زندگی بدونِ ذرهای توجه به تو و خواستههایت به پیش میرود.کوچکها بزرگ میشود.بزرگها کوچک میشود. پسرها پدر میشود.پدرها به دخترانشان عشق میورزند و دخترها بزرگ میشوند.مادر میشوند. پسر میزایند.پسرها بزرگ میشوند. پدر میشوند و....
بیماریم سیساله شد
اما من هنوز پدر نشدهام تا به دخترم بگویم
خستهام عسلِ بابا
نسخهام را با سیگار بپیچ.
فریاد شیری- امضای تازه میخواهد این نام.
چرا چند شب پیش به خوابم آمدی؟ آنجا کجا بود؟ اروپای شرقی؟ هند؟ شاید هم چراغهای چشمکزنِ یکی از جندهخانههای آمستردام بود که خودنمایی میکرد. هرچه هست حالا دیگر مطمئنم که تو زندهای.اما نمیخواهی هیچکس بداند کجا و چگونه؟ پس مرا هم تنها بگذار.
دیگر دخترکِ خاطرههایم مرده است . خاطرهاش دفن شده است.خاطرهاش رفته همانجا که خاطرهی تو هست.آن دختر تنها استعارهای از وجود تو بود.تو که نباشی٬ پس استعارهای هم در کار نخواهد بود.
و من
در انتظاری گرم
تمام عطرهای عالم را به ریههایم هدیه میکنم
تا در بوسهای آرام
طعمشان به ریههای دیگر متصل شود.
دیگر شدهام پسرِ کوچولوی یک پریِ دریایی. پریِ مهربانی که هر شب پسر کوچولویش را با خودش میبرد تهِ دریا و برایش شازده کوچولو میخواند و صدایش چه عجیب در اعماقِ دریای دلِ پسر کوچولو میپیچد :
ما نسبت به کسانی که اهلیشان میکنیم مسئولیم. مسئولیم. مسئولیم. مسئولیم.....
این بار هم که تاول پاهایم خشک شود
دوباره عاشقت میشوم
دوباره راه میافتم
دوباره
گم میشوم
کیکاوس یاکیده
دروغ چرا؟ من دوباره عاشق شدهام. عاشقِ همان پری دریاییِ پسر کوچولو.میخواهم این بار بهجای باد سوار بر امواج زندگی با پری دریایی به سفر بروم. به سفرهای دور. سفر به جزیرهی ناشناختهای به اسمِ زندگی.
و روی کیکِ تولد
یک آی با کلاه٬
که عنقریب به فوتِ بیرمقی
الف خواهد شد
و داستانی دیگر.
عباس صفاری-کبریت خیس
امشب بیست و چند سالگیام توی سرازیری افتاد.
مرتبط: