تبليغاتX
-+- سورئالیست -+-
شنبه 1388/08/09
قصه‌ی دلِ پُر غصه‌ی ما

یکی از همان روزهای خردادماه 88 که شهر تا صبح خواب نداشت، ساعت سه و چهار صبح بود که پیرو خواهش‌های متمادی آقایان «نوپو» با ال‌جان قدم‌زنان به سمت خانه سرازیر شدیم. ال‌جان گوجه‌سبزهایی که حالا دیگر بعد از گذشت چند ساعت داغِ داغ شده بود را از جیب شلوارش بیرون می‌کشید و می‌خوردیم و می‌خندیدیم و گمانه‌زنی سیاسی می‌کردیم. توی دست من یک کاغذ لوله شده بود، دم در خانه؛ کاغذ لوله شده را توی صندوق عقب ماشین گذاشتم تا روزِ جشنِ پیروزیِ دوباره...

....

دیروز، موقع تمیز کردن صندوق عقب چشمم به یک کاغذ لوله شده‌ افتاد، بازش کردم، رویش(با همان رنگِ سبزِ دلنوازِ) نوشته بود: « ما بیشماریم...».

و ایمان دارم روزی تاریخ ورق خواهد خورد و به همه ثابت خواهد شد که ما آن روز بیشمار بودیم؛ ما هنوز هم بیشماریم V !


شنبه 1388/08/02
من یک دردم: آخ....

با هر زحمتی بود از زمین بلندش کردم. نشاندمش روی ردیفِ بلوکه‌ها و شروع کردم به تکاندن شلوارش؛ همان‌ موقع یک پیرزن در حالی که جعبه‌ی خرما را جلوی ما می‌گرفت، گفت: «خودتان را اذیت نکنید، خاک قبرستان گیراست؛ به این آسانی‌ها نمی‌رود.»

و سایه‌اش به آرامی از روی ما رد شد...