
از تجربههای مردم باید چیز فهمید. فقط کتاب نیست که ما را چیز فهم میکند.
قسمتهایی از نامهی نیما یوشیج به پسرش
مرد متاهلی که پا نداشت، به مردی که داشت با خودش به خانه میبرد، گفت:
ــ مريض است. مراعات کن.
به یاد رضا ناظم
سوم راهنمایی بودم و بغلدستیام برای زیر دستیِ امتحان دینیِ آن روز یکی از مجلههای خواهر بزرگش را آورده بود. ورق زدم.هر چه اصرار کردم قرض ندادش.زنگِ آخر یواشکی مجله را از توی کیفش کش رفتم. با آنکه در آن سن و سال خیلی از مطالبش برایم گنگ و نامفهوم بود اما سحر و جادویش مرا گرفت.
... و سالها بعد رشته ادبیات انگلیسی را با مهندسی عمران عوض کردم.به قول بابا به همین راحتی سرنوشتم را با چند خط نوشته عوض کرد. شاید اگر به این فلسفهی لعنتی که اگر قرار است چیزی بشوی باید در مملکت خودت بشوی وگرنه هرجا که بروی همین هستی که هست پایبند نمیماندم تا به حال...
باسی جان ادبیات بیرحم است،اگر نبود شاید تو هم حالا یک گوشهای از این تهران بیدر و پیکر نانِ معلمیات را میخوری و سرنوشت من هم همان مهندسی بود و...
نمیدانم تو ته دلت چه میگذرد؛ من اما دست سرنوشت را میبوسم.فقط کاش میفهمیدم سرنوشت تو را چه عوض کرد؟
عباس معروفی عزیز : 27 اردیبهشت تولد پنجاه و چند سالگیات مبارک.
( به مناسبت اول اردیبهشت بیست و ششمین سالمرگ سهراب سپهری)
15 مهرماه 1307 در کاشان متولد شد.پدر و مادرش هر دو اهل ذوق و ادب بودند. دوره ابتدایی و متوسطه را در کاشان میگذراند و به ادامه تحصیل به دانشسرای تهران میرود. سادگی و معصومیت سهراب باعث میشد که او هیچگاه به شیوهی سختگیرانه و خشن تعلیم و تربیت در آن زمان روی خوش نشان ندهد.
مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
دیدارش با منصور شیبانی باعث دگرگونی عمیقی شد که خود از آن به عنوان تکانی دلپذیر در زندگیاش نام میبرد. از اداره فرهنگ كاشان که کارمند آنجا بود استعفاء میدهد و برای تحصیل در رشتهی نقاشی به دانشكده هنرهاي زيبا در تهران ميآید. و این آغازدوره موفقیتهای سهراب در زمینه نقاشی و شعر است.
اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است:
گاهگاهی قفسی می سازم با رنگ،می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهاییتان تازه شود
چه خیالی، چه خیالی..میدانم
پردهام بیجان است.
خوب میدانم، حوض نقاشی من بیماهی است.
بیشتر ما سهراب را بهخاطر شعرهایش میشناسیم. کمتر کسی است که سهرابِ نقاش را بشناسد.در حالی که شهرت سهراب در آغازِ کارش ( اوایل دههی سی) بهخاطر نقاشیهایش بود ونه اشعارش. نقاشيهای سپهري بسیار ساده است. اغلب مثل شعرهایش است كه از لحظههای تصويری خيال برداشته است. در واقع او خواسته است كه لحظههاي زنده را ثبت كند. لحظهزندگي را ثبت كند. مثلاً زندگيای را كه سالها در لابهلاي درختان يك دره در جريان است تصوير كند.شعر سهراب یا نقاشی سهراب هر دو ساده و در عین حال پر از مفهوم زندگیست.
نمیدانم حالا بعد از گذشت 56 سال از رفتنت هنوز هم زخمهایی خورهوار روحت را میتراشند یا نه؟ هنوز هم معتقدی که بعضی دردها را نمیشود به کسی گفت؟
این روزها دیگر همه زخمهای عمیق برداشتهاند.دیگر به سنگقبرها هم رحم نمیکنند.این روزها حتی به مرگ هم رحم نمیکنند. تو هم عجب آیندهنگر بودی که پرلاشز را انتخاب کردی و حالا لابد در آرامشِ عصرهای پاریس میان سنگقبرها قدم میزنی و ناخنهایت را میجوی و به ریش ما در حسرتِ انزوا ماندهها میخندی.
حق هم داری صادق خان. اینقدر همه با زندگی روی هم ریختهاند که کسی به مرگ فکر هم نمیکند. راستی خبر نداری که مشتریهای لکاتههای مرد این روزها بیشتر است.این روزها جوانها اکثرا قوزی می شوند. دیگر از نیلوفرهای کبود خبری نیست.داش آکلها ابرو نخ میکنند و مرجانها.... این روزها حاجآقا دیگر چند تا صیغهای دارد. دیگر باکش هم نیست که زنش کجاست و چه میکند.آدمها از سگها ولگردتر شدهاند. میهنپرستان دیگرفروشی میکنند. تا دلت بخواهد توی این شهر تاریکخانه پیدا میشود.دیگر زنی اگر مردش را گم نکند جای تعجب دارد.این روزها زندگی همهی ما وابسته به همان عروسکهای پشتپرده است.
صادقخان نکند تو هم به قول سهراب دچارِ همان رگِ پنهان رنگها شده بودی که عاقبتت این شد؟ صادقخان دیگر کمتر کسی است که دچار شود اما تا دلت بخواهد ناچار پیدا میشود. به قول تو آدم باید افکارش را برای خودش نگاه دارد .آسوده خاطر درزهای اتاق را بگیرد. شیر گاز را باز کند و در حالی که آرام روی زمین سردِ آشپزخانه دراز میکشد؛ لبخند بزند.
راستش را بگو چرا نرفتی بالای ایفل خودت را به پائین بیندازی؟ چرا جیبهای آن پالتوی سیاه رنگت را پر از سنگ نکردی؟ چرا نرفتی کنار نهر و رگت را بزنی تا آرام آرام در نقشهای گلدان محو شوی؟ آن زمان قرص و کپسول نبود که چند دهتایی بیاندازی بالا و آرام آرام به خواب مرگ فرو بروی؟
اما نه. انگار هنوز هم بعد از پنجاه و اندی سال گاز بهترین روش است.
صادقخان قصهی تو قصهی آدمهاییست که از بقیه آدمترند.آدمترها هم این زندگی را تاب نمیآورند. قصهی تو قصهی زندگیست. اصلا عین زندگیست.
مرتبط: صادقخان خانه نبود.

پ.ن: امشب(بیستم فروردینماه ) پنجاه و ششمین سالمرگ صادق هدایت است.